داستان یک عکس!

در سال ۱۹۳۷ در انگلستان یک مسابقه فوتبال بین تیم‌های چلسی و چارلتون بعلت آلودگی بی حد هوا در دقیقه ۶۰ متوقف شد. اما "سام بارترام" دروازه بان چارلتون ۱۵ دقیقه پس از توقف بازی همچنان درون دروازه بود!
به علت سر و صدای زیاد پشت دروازه اش سوت داور را نشنیده بود. او با دست‌هایی گشاده با حواس جمع در دروازه می‌ماند و با دقت به جلو نگاه می‌کند تا به گمان خودش در برابر شوت‌های حریف غافلگیر نشود.
وقتی پانزده دقیقه بعد پلیس ورزشگاه به او نزدیک شد و خبر لغو مسابقه را به او داد سام بارترام با اندوهی عمیق گفت: چه غم انگیز است که دوستانم مرا فراموش کردند در حالی که من داشتم از دروازه آن‌ها حراست می‌کردم. در طول این مدت فکر می‌کردم تیم ما در حال حمله است و به تیم رقیب مجال نزدیک شدن به دروازه‌ی ما را نداده است ....
در میدان زندگی چه بسیار دروازه‌بان‌هایی بوده اند که از دروازه ما حراست کردند حتی وقتی بازی را تمام شده پنداشتیم!!!

در میدان زندگی، چه بسیار بزرگانی که از شرایط، با غیرت و تلاش حراست کردند اما با مه‌آلود شدن وضعیت، در همان لحظه‌ی اول، خیلی‌ها میدان را خالی کردند و آنها را تنها گذاشتند.

‏این عکس به ظاهر ساده، یک دنیا حرف داره!

ادامه نوشته

⚘﷽⚘

مردی قوی هیکل در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند.
روز اول 18 درخت برید. رئیس‌ش به او تبریک گفت و اورا به ادامه کار تشویق کرد. روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ، ولی 15 درخت برید.!!!
روز سوم بیشتر کار کرد، اما فقط 10 درخت برید.به نظرش آمد که ضعیف شده.
پیش رئیسش رفت. عذر خواست و گفت:
نمی دانم چرا هرچه بیشتر تلاش می کنم،درخت کمتری می برم!
رییس پرسید: آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟
او گفت: برای این کار وقت نداشتم. تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم.
برای اینکه در دنیای رقابتی امروز همیشه حرفی برای گفتن داشته باشید، باید برای به روز کردن خودتان وقت بگذارید ....

امور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:
باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدر بازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع، می گوید:
"باشه، ولی اونجا نرو". مامور فریاد می زنه: "آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:
"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه ای ...، بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"
دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود.
کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.
به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد: "نشان! نشانت را نشانش بده!"