دیشب دکتر نافت رو چرخاند و کند.

زردی‌ات از ۱۰ به ۶ رسید.

نزدیک ساعت صفر خوابیدی و حدود ساعت دو بیدار شدی و تا الان بیدار بودی.

امشب دو نفری و تنها با هم و برای اولین بار تو اتاق خوابیدیم.

عمه فروغت دیروز و دیشب تا صبح و امروز خیلی زحمت کشید، دستش درد نکنه.

الان چهارنایی داریم می‌ریم بیمارستان.

نشد، بشه.

مادرت خواست تولدت ۹ آذر بشه که نشد.

من خواستم زمان صدور شناسنامه ۹ آذر بشه تا کادوی روز تولد مادرت بشه، اونم نشد که بشه.

در هر صورت تولد تو و روز تولد مادرت هر دو با هم مبارک.

راستی، می‌دونستی تو امروز هدیه خدایی برای روز تولد مامانت.

تولد جفت‌تون مبارک.

قراره مامانت، شگفت زده شه.

از حدود ساعت سه تا الان مامان بزرگ و مامانت و من بیدار بودیم.

الان تو خواب نازی.

مامان بزرگ تا الان بیدار بود و بهت می‌رسید.

الان رفت بخوابه.

من اومدم بالا سرت.

تو تو خواب نازی.

شیرتو خوردی.

جاتم خشکه.

آروم بخواب عزیزم.

و همچنان بیداری و مراقبت مامان بزرگ از تو، حتی تا این لحظه.

تا الان بیدار بودیم.

حال مامانت بد شد.(فشار خونش بالا بود)

مامان بزرگ بالا سرت بود الآنم بیدار نشسته بود بالا سرت.

این اولین شب بدون مامان و اولین شب با مامان بزرگ تنهایی تو یک اتاق بود.